بسی بیقراری بودم
و هستم هنوز...از ذهن مشغولی. نه از اونایی که باید ایندرال بخوری و خوب شی.
10 روز از اول مهر رو میرم شهرستانی و پشت هم اورژانسم
مابقی روزای مهر اف بودم. درحقیقت از همین الان باید بخونم و مهر هم باید بخونم. ولی خب، درحال حاضر پول خیلی حالمو خوب میکنه. البته فک کنم طبیعیم هس...
زنگ زدم یه شهرستان دیگه که همین ماه بودم برای کشیک و خواستم مهر هم بم شیفت بدن. بعد از این تماس، حالم بهتر شد. نمیدونم چرا و چگونه و برای چه
شاید ذهنم گیر داده بود به اون 20 روزی که تو برنامهی تلف کردن نبوده. شایدم هرچقد پول بیشتر شه، حالم بهتر میشه. حالا میگم پول پول، فک نکن دلار و زر میریزن به پام. اتفاقا فحش و بیاحترامیه که روونه میشه سمتم! ولی در این دوران بیبخاری، فقط کار فیزیکی و پول گرفتن بعدشه که ذهنمو از باقی چیزا پرت میکنه!
به هر روی، باعث شد کمی راه بیوفتم و درسو ابتدا کنم.
بوس
ممنونم هستم از سهیلا و سونیک و اون یار دوری که هربار اینجا بمبی خورد، با پیامی دل مارا گرم کرد
برچسب:
نویسنده: thelostone7