قدمی نبود که بردارم و اثری از خدا توش نباشه.
راهی نبود که برم و تهش نشونی خودش نباشه.
مدت هاست از خونه دورم. حتی وقتی خونهی پدری میرم، یه ساک یا کولهپشتی بیشتر وسیله ندارم و همون هم یکی دو روز بیشتر بکارم نمیاد. روزای زیاد و سختی رو جاهایی گذروندم که کسی نمیرفت و نمیره. اورژانسایی که به بد بودن و شلوغی و دعوا معروفن. الانم یکی از اون جاهام. وسط بیمار دیدن، وسط ناراحت شدن از آدمای ناسپاس، لحظهای به ذهنم خورد که الان همون جاییم که وقتی بچه بودم، دلم میخواست باشم. فلسفه بافیم نیس. حقا که پول خیلی برام مهمه. منظور اینه که، گاهی گم میشی بین موج مشکلات و سختیا و خیلی چیزای دیگه...
هر حرفی که بزنی، هر فکری که بکنی، مسئولی براش. خیلی سخته اینجور جلو رفتن. مسئول نه دربرابر کسی. که دربرابر این دنیا. مونده بودم چی بنویسم. فقط خواستم یادم باشه که تا اینجا، هرچقد اومدم و هرچیم بدست اوردم، بخاطر خود خدا بوده. قشنگ حسش میکنم که چقدر تغییر کردم. چقدر کمکم کرد که از حالت بدی که داشتم دربیام. چقدر سخاوتمندانه آدمای بدردبخور رو به زندگیم اورد. چه سخاوتمندانه جیبم رو پر کرد وقتی نیاز داشتم. بله، تلاش کردم. همینجور و با کامنت کردن عدد فلان، پول به حسابم نیومد... ولی خب، هرلحظه بودنشو حس کردم. تنها نبودم...
الانم ندانم چه در پیشه. اینم مث باقیش،میسپارم به خودت❤️
برچسب:
نویسنده: thelostone7